یک داستان

خرید بک لینک

امکانات وب

در زندگی همه ما پیش می اید ک عاشق شویم و لحظاتی از زندگیمان بیشتر از دیگر لحظات ان لذت ببریم برای من هم چنین لحظاتی پیش امده است اما بهترین حس عاشقی را وقتی داشتم ک او را دیدم ما در میان کوچه های تنگ و تاریک پایین شهر زندگی میکردیم و کور سوهای امید برای ما انقد کوچک و نا چیز بودند ک در توهم خود فقط زندگی خوب را میدیدم من اکثر روزها مدرسه نمیرفتم و دست فروشی میکردم و تمام پولم را ب مادرم میدادم تا بتواند مخارج زندگیمان را فراهم کند زیرا من کودکی بی پدر بیشتر نبودم اما او فرق میکرد اون جثه ی کوچکی داشت اما بسیار جسور بود و هیچ چیزی برایش مهم نبود جز اینک از انهایی ک دوستشان دارد دفاع کند من همیشه او را از این کار نهی میکردم و گوشش بدهکار نبود همیشه راه خودش را میرفت بعضی اوقات انقدر کفری میشدم ک تا روزها با او سخن نمیگفتم نمیدانم چرا اما با این ک هم سن بودیم اما او تفکری بزرگتر داشت هر روز ب مدرسه میرفت و درس میخواند و بدازظهر ها در کنار بساط من بافتنی های مادرش را میفروخت انگار ما بچه یتیم ها یکدیگر را بهتر درک میکردیم تا بقیه افراد سالها گذشت ما هردو راه های متفاوتی را در زندگیمان در پیش گرفتیم او ب مدرسه پزشکی رفت و من یک تعمیرکار ساده شدم انقدر بین ما دوستی وجود داشت ک دیگر همه فکر میکردند من و او عضو یک خانواده هستیم به یاد دارم مادرش در یک روز بسیار سرد زمستانی به علت سرماخوردگی بدی ک داشت از دنیا رفت و در همان ایام بود ک او بورسیه شد و من از کسی ک بسیار دوستش داشتم جدا شدم کم کم رابطه ما کمرنگ شد و دیگر اورا ندیدم تا ایام جنگ ک من داوطلبانه برای جهاد به جبهه رفتم وظیفه ام درست کردن ماشین الات سنکر سازی بود و همیشه پیش می امد ک زیر تیر و ترکش کارم را انجام بدم واقعا شرایط بدی بود اما ما همیشه چشم ب راه سخنان امام بودیم و هرکلمه او ب ما انرژی که به هیچ شکلی قابل وصف نیست در یکی از عملیات ها من با گروه سنگر سازی ب جلو رفتم تا در صورت خراب شدن ماشین الات انها را تعمیر کنم اما همان شب پاتک شدیدی از سمت دشمن به قسمتی ک ما در ان در حال سنگر سازی بودیم وارد شد و ما هم بی خبر از همه جا در حال انجام کارمان بودیم ک زیر بار سنگینی از توپ های دشمن قرار گرفتیم 2 تن از 5 تن راننده فوت کردند و بقیه هم زخمی شدند من هم ب زور انها می توانستم روی پاییم بایستم موجی شده بودم ک دیدم از میان ان همه غبار بوی اشنایی ب مشامم میرسد اندکی ک ب خودم امدم دیدم فردی جوان و زیر جثه در حال گذاشتن راننده های مسدوم داخل امبولانسی کهنه و پر جای ترکش است نزدیک من امد و ناگاه کسی را میدیدم ک سالها در اتش دوری اش می سوختم میخاست کمکم کند اما ب زور خودم از جا برخاستم و سوار امبولانس شدم فکر میکردم ک او من را نشتاخته برای همین هم تا رسیدن ب قرارگاه کلامی سخن نگفتم تا اینک در قرارگاه دیگر طاقتم ب سر امد و اسمش را صدا زدم اما او بی تفاوت سرش را بر روی فرمان ماشین گذاشت پرستارها در حال خالی کردن مجروحین بودند ک دستم را بر روی شانه اش گذاشتم و دوباره اسمش را صدا زدم اما باز هم حرکتی از او ندیدم تا اینک ب خوبی بدنش را نگاه کردم چون شک کردم حتما ترکش خورده و دیدم ک خون از بدنش جاری شده پرستارها را صدا زدم و او را ب سمت پشت هول دادم تا منشا خون ریزی را پیدا کنم وقتی یکی از پرستار در سمت راننده را باز کرد بلند صدا زد دکتر بازگشته من دیگر مطمئن بودم ک این همان همسایه جسور ما است ک اکنون ب قهرمان جنگ تبدیل شده است اما در همین احوال بودم ک پرستار بلندتر صدا زد ودباشید ب قلبش ترکش خورده پرستارهای دیگر از راه رسیدند و محل زخم را با دست فشار میدادند تا ی پزشک جوان تر رسید و نبضش را گرفت و ب پرستار گفت دیگر در میان ما نیست و اسم مرا صدا زد و گفت تا بحال نمیدانستم اینقد عشق قدرت دارد ک کسی برای نجات دادن عشقش جانش را فدا کند من متعجب از سخنان انان و گنگ تر از موج توپ های دشمن فقط میگریستم و نامش را صدا میزدم و دکتر در گوشم میگفت گریه نکن او در خواب دیده بود ک کی در دنیا میرود و خوشنود بود از این جان خود را فدای جان تو میکند.

i love IRAN...

ما را در سایت i love IRAN دنبال می‌کنید

برچسب: یک داستان کوتاه,یک داستان کوتاه انگلیسی,یک داستان واقعی ابوالفضل جلیلی,یک داستان برانکسی,یک داستان از انجیل,یک داستان عاشقانه,یک داستان تخیلی,یک داستان زیبا,یک داستان,یک داستان از شاهنامه, نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 23:52

صفحه بندی